تبليغاتX
نیلوفری عشق

نیلوفری عشق

حقیقت تلخ....

  يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره

يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره

مي خواد امتحان کنه که تا داره يا نداره 

يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش  

اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره

انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره  

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه

اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي کنار درياشون قصره ولي

اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد

مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه ، همه ميان

يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره

يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش

يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره

يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح کنن

يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چيزي مي شه که همه دارن

مي پرسه آخه چرا مال ما نداره

يكي دوس داره که کارتون ببينه اما کجا

يكي انقد ديده که ميل تماشا نداره

يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه

يكي اما خونشون اتاق بالا نداره

يكي جاي خاله بازي کلاس شنا مي ره

يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره

يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره

يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه

يكي از بس که نخورده شب و روز نا نداره

يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس

يكي هم براي گرماي دساش ها نداره

دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه

عوضش دخترکم ، او خونه ليلا نداره

يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه

هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره

يكي آزمايش نوشتن واسش ، اما نمي ره

مي گه نزديكياي ما آزمايشگاه نداره

ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم

ملیکا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره

آره دوستای خوبم ملیکا خیلی چیزا داره که سارا نداره.......

(مریم حیدر زاده) این پست و گذاشتم تا......

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 22:10  توسط All Star  | 

گفتگو با خدا

 

من چون این پست رو دوست دارم بازم توی وب لاگم گذاشتم 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی

گفتم اگر وقت دارید

خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است

پرسیدم چه

چیز بشر سخت تو را متعجب می سازد

خدا پاسخ داد: کودکیشان

اینکه آنان از کودکیشان خسته شده اند و عجله دارند که بزرگ شوند

و بعد دوباره پس از مدتها دوباره آرزو می کنند که کوچک شوند

ایمکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند

و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند

بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی که هرگز نزیسته اند

دستهای خدا دستانم را گرفت ، مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را به فرزندانت بیاموزی

گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دههند خودشان دوست داشته باشند

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی ها را دارد،

 بلکه کسی است که کمترین نیازها را دارد

بیاموزندکه آدمهایی هستند که دوستشان دارد فقط نمی دانند چگونه

احساساتشان را بیان کنند

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند وآن را متفاوت ببینند

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز ببخشند

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاس گذارم

آیا چیز دییگری هست که دوست دارید به فرزندانت بگویی

خداوند لبخند زد و گقت:

(( فقط اینکه بدانند من اینجا هستم " همیشه" ))

(برگرفته از انجمن NA)

Photo-skin_ir-Light163.jpg

 

 روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند / ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند / گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند / آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند / عشق‌ را همه با دور كمر مي‌سنجند / خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد / عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 12:7  توسط All Star  | 

کویر

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

پسرک روی صندلی خرابی نشسته بودو دستش و باز کرده بود. به امیده اینکه آغوش باز کنه که بره … که بمیره!
هر روز کار می کرد که کسی نگه بی پول … نگه بی تلاش هر روز تمام زندگیش محبوبش بود. تلاش می کرد. یه روز از همین روزا که با خستگی هر روز خونه میرفت گل بهش گفت که تو به من بی توجهی، تو کارتو بیشتر دوست داری. تو …
چشم توی چشمای پسرک جم شد و گفت چیزی بگه ولی بغضش خرخرشو گرفت. گفت می خوام برم. پسرک دیوانه وار فک می کرد که چی کار کنه… به زبونش اومد که هر کار دوس داری بکن …
گل من … سیگار روشن بود ولی توی دستش بود. فکر می کرد که مگه اون چی می خواست ؟ مگه اون تلاشش واسه چی بود؟
پسرک می خواست بره توی یه کویر کاملا صاف … می خواست سنگ ها رو جمع کنه و یه خونه سنگی درست کنه. توی همون گرمای دیونه کنند وسط خونه دراز بکشه و فکر کنه چقدر دیگه مونده ته زندگیش مونده… این روز به فکر مردن نبود… ولی دلش شکسته بود. دلش تنها بود. سرکار چشاشو می بستو برای خودش گشت می زد. توی خونه درو می بست برای خودش آهنگ بلند گوش می داد.
سیگار روشن بود
سفیدی رو می دید که سیاه می شد. خاکستر می شد. یادش به دل دیونه اش افتاد. یادش اومد که یه زمانی یه آرامشی بود، همون آرامش نکبتی که ته دلش می گفت بوی گند طوفان می ده. بوی گند آشوب می ده. یادش می اومد که می خندید. یادش می اومد که زندگی با گلش همه چیزش بود ولی زندگیشو گرفتن.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 20:58  توسط All Star  | 

آدم شارژی

آدما با سیم کارت های شارژی فک می کنن می تونن آبروی شارژی بخرن! فک می کنن که زندگی همش پوله! کلاسه، براشون مهم تر از این که توی یه تخت راحت بخوابن عینک دودیشونه…
برای پسرک خنده دار بود این عشوه های مسخره پولی …
کارگر با خنده ای با ته ماییه تمسخر طوری حرف می زد که انگار همه نفهمن و اون میکل آنژه! وقتی پسرک قیمت کارشو شنید تو دلش گفت انگار همچین هم با میکل آنژ فرقی نداره … برگه ها رو که برد حتی یه تحویل شد هم نمی تونست بنویسه. معلوم بود مدرک پنجم دبستانش رو سالهاست توی روستاشون رها کرده و به شهر اومده!
توی تاکسی دود سیگار راننده انداختش توی فکرای همیشگی… مردم شارژی می خوان از برق کشیده شن ولی جرعت چرخیدن و کشیدن و ندارن. اینقدر وصل بودند که به اون عادت کردن ولی می دونن مردنی هم هست.
پسرک امروز پول داشت. از همکارش قرض کرده بود، برای گلش که شارژ خرید خوشحال بود.

این چه جورشه؟ فک می کنی تو زندگیت به اندازه همین یه شارژ دلبخواهیت ارزش دارم؟ هر وقت خواستی بگیری هر وقتم که نخواستی بگی نه؟ اصلن من نمی خوام. هیچی نمی خوام. می رم کار می کنم منت توام نمی کشم…
پسرک برگ ظریفشو که دید یه جوری شد و به مخالفت دستاشو گره کرد! توی دلش می گفت که من چی ام؟ یه آدم شارژی؟
گریه آروم از صورتش می افتاد، خستگیش و حس می کرد ولی دلش شکسته تر از اونی بود که حتی خوابم دلش بیاد نمک بپاشه… دردش بی پولی بود دردش دیدن یه مشت آدم بود که پول میلیونی داشتن دردش یه مشت بدبختی بود که غرق در عیشن و توی خوشی غوطه می خورد. دردش به خاطر بی ارزشی و تنبلیش بود که تا الان هنوز نتونسته اونی بشه که یه آدم عادی می تونه بشه. دردش از اینا نبود، اینا اصلن براش مهم نبود. به درک که کدوم مادر به خطایی پول داره و چه غلطی با پولش می کنه…
دردش از این بود که حتی گل هم بهش می گفت هر دومون می دونیم تو بی پولی
دردش از این بود که یه آدم شارژی بیشتر نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 20:57  توسط All Star  | 

عشق خالي

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست

جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست

آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد

كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست

شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم

كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست

اين دل خسته زماني پر پروازي داشت

حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست

بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا

بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست

شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من

با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان

كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 20:41  توسط All Star  | 

فردا اگه از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه های عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو،

 آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت

دالاب دیدگان تو در ظلمت،

گویی به عمق روح تو راهی داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 20:39  توسط All Star  | 

سلام جاتون خالیه دیروز ضریح امام حسين رو از این جا بردن کربلا ،از قم اومده بود. جاتون خالی از طرف همتون زیارت کردم فعلا بای.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 18:40  توسط All Star  | 

شوخی کوچولو....

 

دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
...
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
...
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
...
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
...
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
...
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 2:4  توسط All Star  | 

صفحه ای از خاطرات

 

راستی گفته بودم در مورد شرستانی که توش درس خوندم یه سری توضیحات بدم منم بهتر دونستم که

سایت دانشگاهمونو بهتون بدم که توی همین سایت مقداری هم توضیحات در موردش داده.

راستی همین شهرستان سال پیش دانشگاه ما مقام دوم رباتیک جهان رو توی انگلیس برای کشورمون

 و دانشگاهمون کسب کرد. خودتون ببینید بهتره.

 

http://www.toyserkaniau.ac.ir/farsi/index.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 0:25  توسط All Star  | 

 

تا می کشم خطوط تو را پاک می شوی!

داری کمی فراتر از ادراک می شوی!

هر لحظه از نگاه دلم می چکی ولی

با دستمال کاغذی ام پاک می شوی!

این عابران که می گذرند از خیال من

مشکوک نیستند تو شکاک می شوی!

تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن

در گور خاطرات خوشم خاک می شوی!

باید به شهر عشق تو با احتیاط سفر کرد

چون وقتی که عاشقی خطرناک می شوی!


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 18:10  توسط All Star  | 

لحظه های بی نقطه


بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

.سهراب سپهری.


اینم عکس خواهر زاده ی گلم آقا ابالفضل خودم
 
ماشاالله یادتون نره
 
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 23:43  توسط All Star  | 

رنگین کمان

 

بهاربيست                   www.bahar-20.com

خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

بیایید رنگین کمان بعد از باران وطوفان باشیم نه خرابی‌های بعد ازطوفان و باران.

باور کنید انتقاد شنیدن با دهن‌بین بودن راهی جدا است

انتقاد با انتقام راهی جدا است

در مدرسه از نشاط من کم کردند…

از فرصت ارتباط من کم کردند…

هر وقت به هم عشق تعارف کردیم…

از نمره ی انضباط ما کم کردند…

بهاربيست                   www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 15:12  توسط All Star  |